شاعر : جواد محمدزمانی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن قالب شعر : مربع ترکیب
زنی چون مرد، خورشید از تبرزینِتبش پیدا هزاران نغمۀ داوود در هر یا ربش پیدا
گل غیب و شهود ازذکر تنزیه لبش پیدا چه حیرتها که ازسقف زراندودِ شبش پیدا
نبی را "جان" او نگذاشت در دل، غم شود غالب گذشت از جان و مالِ خویش در شعب ابیطالب کسی که صد طنین از عشق در هر گام آوردهبرای اوپـیـمـبـر کـاروان از شام آورده
غـلام او، بـحـیـرا دیـده و پـیـغـام آورده نخـستـین زن که با آزادگی اسلام آورده کسی که گفت: در هر امر و تصمیمی مقدم تو کسی که گفت: آمَنتُ و صَدَّقتُ و سَلَّمتُ کسی که وامدارش قاف تا قاف قریشآنروزسفرها داشت بالاتر ز ایلافِ قریش آنروز گذشت ازهرقماش زرد و زربافِ قریش آنروزکسیکه که دست رد میزد به اشراف قریش آنروز در آنروزآینه ازروشنای حق برابرداشت هوای وصلت فرزند عبدالله، در سر داشت که بازرگان جان، قدر طلا را خوب میداندکه تاجر قیمت این پُربها را خوب میداند که عارف ارزشِ وجه خدا را خوب میداندزنی اینگونه قدر مصطفی را خوب میداند چنان مهری به دل دارد که هستی را فدا سازد که ازاموال خود مهریۀ خود را بپردازد به هنگام وفاتش بر نمیگشت از وفای خودخدا میخواست او را در بهشت خود برای خود پیمبر هم كفن میکرد او را با عبای خود چه زیبا قدردانی کرد ازاوبا دعای خود ز خاطر کی بَرَد احمد، ملالهجرت اورا که «عام الحزن » نامیده است سال هجرت اورا کمی آرامتر!زهراست در خانه پریشانتندارد سن و سالی تا ببیند داغ هجـرانت چه خواهد کرد با او،غصۀ شام غریبانتخودت گفتی:عزیزم دخترم،جانم به قربانت تو که با شوق، عمری را به پیغمبر وفا کردی چه شد زهرای خود را باغم مادررها کردی؟! چه زود این داستانِ داغِ توتکرارشد مادر!بر اهلبیت پیغمبر،غمی آوارشد مادر! که زهرا، کشته در بین در و دیوار شد مادر!وزینب وارث این ماتم دشوارشد مادر چه مظلومانه مادررا به شب بُردند ازخانه به گِردِ شمع مولا، عاشقانه سوخت پروانه